شمارهٔ ۴۶۸

مرا دلی ست که بر خویشتن بمی‌سوزد

چنان که جانم از آن سوختن بمی‌سوزد

درون سینه عجب نیست گر بسوزد دل

چو از برون تنم پیرهن بمی‌سوزد

به نامه شرح فراقش نمی توانم داد

که نوک خامه ز دود سخن بمی‌سوزد

چنان بسوخته ام در غم جدایی دوست

که چرخ را دل بر جان من بمی‌سوزد