شمارهٔ ۴۷۱

این همه فتنه از آن سرو خرامان خیزد

عجبا سرو کزو فتنه ی دوران خیزد

آن چنان حور محال است که باشد به بهشت

و آن چنان سرو نه ممکن که ز بستان خیزد

کی به هر سنگی در نفع زمرّد باشد

یا ز هر چوبی کی معجز ثعبان خیزد

به تمنای تو گر تشنه بمیرم خوش تر

از بهشتی که درو چشمه حیوان خیزد