شمارهٔ ۴۷۲

کسی که هم چو من از پیش یار بگریزد

سزا همین بودش کز دو دیده خون ریزد

غبارناکم از او ور نه بیم دشمن نیست

که مبتلای حبیب از بلا نپرهیزد

ضرورت است گرفتار عشق را که جفا

به اختیار تحمل کند نه بستیزد

نه ممکن است خلاصی به هیچ وجه آن را که

به دام زلف کمند افکنی در آویزد