شمارهٔ ۴۷۴

نوبت پاس وصل تو بو که شبی به ما رسد

سلطنتی چنان عجب گر به چنین گدا رسد

ما ننشسته یک نفس باهم و شهر پر سخن

قصه ماجرای من تا پس از این کجا رسد

کار به جان رسید و تو هیچ به ما نمی رسی

زین به نواتر آشنا با سر آشنا رسد

گر چه نمی رسد به ما نوبت اتصال تو

هم به امید حالیا صبر کنیم تا رسد