شمارهٔ ۵۱۲

با دل از دست رفت و کار دگر شد

بخت ز من برشکست و یار دگر شد

روی نمود از نقاب و باز نپوشید

عهد نهان کرد و آشکار دگر شد

با دل بد عهد چون کنم که برانداخت

قاعده صلح و کارزار دگر شد

چشم خلاصی که داشتم ز بلاها

خود نه چنان بود و انتظار دگر شد