شمارهٔ ۵۲۵

ساقیا خیز که گل باز به بستان آمد

بلبل مست دگر باره به دستان آمد

می بگردان که برین تشت نگون سار فلک

دم به دم چون قدح دور تو گردان آمد

در چنین دور به بستان رو با خانه میا

تا نگویند که خود باز به زندان آمد

سبزه بر آب روان باز بدان می‌ماند

که خضر باز سوی چشمه حیوان آمد