شمارهٔ ۵۲۶

چنانت دوست می دارم که جانم بر دهان آمد

نگفتم با کس این معنی که تا جان بر زفان آمد

چه سودا پخته ام شبها که روزی در میان آیی

جگرها خورده ام تا با تو حرفی در میان آمد

چه محنت ها که مجنون برد و برنا خورد از لیلی

به حیرت هم چنین رفتیم و بر ما بیش از آن آمد

اگر خسرو نیاز آرد حرارت با شکر باشد

وگر شیرین ترش گوید رطب با استخوان آمد