شمارهٔ ۵۲۹

مگر صبا به فلانی سلام ما برساند

که راز ما نکند فاش چونکه نامه بخواند

به قاصدی چه توان گفت خاصه قصه دری

که گر به کوه بگویم ز غصه خون بچکاند

کسی که درد جدایی ز دوستان نکشیده ست

هنوز تا نکشد قدر اتصال نداند

اجل کجاست که بر جان ما زند به شبی خون

مرا ز خویشتن و خلق را ز من برهاند