شمارهٔ ۵۳۳

دامن چشمانش آلودست خونی کرده اند

یا مگر دوشینه تا وقت سحر می خورده اند

بر جمالش نقطه ای دیدم عجب آمد مرا

تا چرا بر روی خورشید آن سیاهی کرده اند

گفتم آن خال سیه بر روی خوبت چیست؟ گفت:

دانه فلفل ز هندستان به روم آورده اند

رویش ار در خط شود روزی عجب نبود از آنک

چشمه خضر است در تاریکی اش آورده اند