شمارهٔ ۵۴۱

دکانِ رازِ من گویی به سر بازار بنهادند

مرا با یار پنداری خلافِ یار بنهادند

چو با او در نمی‌گنجد جز و من کیستم باری

ز گردن در مبادی گر]د[ نان این بار بنهادند

خیال و عقل و وهم و دانش و بینش اگر زین پیش

مجالی داشتند اندر دماغ این بار بنهادند

نمی‌بارم بگردیدن ز حال خود که بنیادم

ز بدوِ آفرینش هم برین هنجار بنهادند