شمارهٔ ۵۵۰

گر همه عالم به بد گفتن زبان در من کشند

من چه غم دارم اگر با من خوش‌اند ار ناخوش‌اند

خودپرستان می‌رمند از ما که ما مَی می‌خوریم

ز آدمیّت‌شان نصیبی نیست یا مستوحش‌اند

این همه شوریدگی و مستی و دیوانگی

جرعۀ جامی است کز مبدایِ فطرت می‌چشند

اهل کثرت غافل‌اند از خلد و غافل از بهشت

وز حسد فی‌الجمله باری در میان‌ِ آتش‌اند