شمارهٔ ۵۶۵

بیا که مهر تو با جان ز جسم ما برود

محبت ازلی کی چنین ز جا برود

میان اهل صفا گر ز آه خشم و عتاب

کدورتی بود آن هم به ماجرا برود

به دست عقل نباشد زمام عقل آری

حجاب عقل شود عشق تا قضا برود

شکایتی که مرا از تو و تو را از ماست

همان به است که آخر کنیم تا برود