شمارهٔ ۵۶۶

مرا که خون دل از دیده همچو آب رود

چه گونه بر مژه ممکن بود که خواب رود

دلم بر آتش و خوناب از دو دیده روان

غریب نیست که خوناب از کباب رود

برفت عقلم و از من به خشم سر برتافت

چو دلبری که ز دلداده ای به تاب رود

چه می رود مثلا بر وجود من ز فراق

همان که بر قصب از فعل ماهتاب رود