شمارهٔ ۵۶۷
هیچم غم تو از دل پر خون نمی رود
سودای لیلی از دل مجنون نمی رود
مهرت ز سینه تا نفسی خوش برآیدم
بسیار جهد کردم و بیرون نمی رود
افسانه ها که بر سر دل می کنم ولیک
دردی ست در دلم که به افسون نمی رود
از چشمه های چشم من اندر فراق تو
شب نیست تا به روز که جیحون نمی رود