شمارهٔ ۵۸۴

ز بس که در نظرم آفتاب می آید

ز چشمِ مردمکِ دیده آب می آید

همی گذشت به تعجیل و خاطرم می گفت

فرو گریز که مستِ خراب می آید

کبوتری که نشیمن گهش هوایِ دل است

به صید کردنِ جان چون عقاب می آید

حیا نمی کند از مردم و نمی ترسد

ز چشمِ بد که چنان بی نقاب می آید