شمارهٔ ۵۸۸

بی خبری گر به هوش باز نیاید

هیچ خلل در جهانِ راز نیاید

معترفم معترف که عقل ندارم

عقل پرستی و عشق باز نیاید

عقل به یاسایِ عشق زهره ندارد

هیچ کبوتر به پیشِ باز نیاید

سوخته داند نیازمندیِ عشّاق

آن که فسرده ست ازو نیاز نیاید