شمارهٔ ۶۰۸
بیدوست این منم که چنین میبرم به سر
ای خاک بر سرِ من و خاکستر از زبر
این است وبیش ازین و بتر زین سزایِ من
از کویِ دوستان نکنم بعد از این سفر
عقل از کجا و من ز کجا کز دلِ فضول
بیزارم از قبولِ نصیحت کند دگر
از غبن و غصّه خوردن و ناچاره دم زدن
دیوانه میشود دل و خون میشود جگر