شمارهٔ ۶۱۷

هرگزم عشق نشد از سرِ پُر سودا دور

عشق از مشعلۀ نار برانگیزد نور

من نه بر قاعدۀ عقل و خرد سیر کنم

که منم شیفته و شیفته باشد معذور

طاقتِ نورِ تجلّی و چو من مسکینی

نشنیدی صفتِ حالِ کلیم‌الله و طور

نظری از طرفِ سَتر برون کرد و مرا

بی‌خبر کرد چنین در صفتِ کشف و ظهور