شمارهٔ ۶۲۷

گر مرا عقل کشد پای و سر اندر زنجیر

نیست از کوی توام یک نفس ای دوست گزیر

میل هر چیز به اصل و مرا میل به تو

هم‌چنان است که آتش متعلق به اثیر

هرچه جز قامت تو گر همه اوج فلک است

راستی در نظر همّت من هست قصیر

این توان گفت که خورشید غلام رخ توست

در نکویی به تو چیزی نتوان کرد نظیر