شمارهٔ ۶۵۷

ساقی به جان و سر که به جان دارمت سپاس

قد قامت الصلات برآمد بیار کاس

از می چه می‌هراسد می خواره محتسب

گو از حرام و فسق و ربا و زنا هراس

دل با خدای دار و به بت‌خانه راز گوی

در حشر کی خرند ز ما لابه و مکاس

تو هیچ نیستی به قیاس و همه تویی

کی آن گهی در همگی محو شد قیاس