شمارهٔ ۶۸۱

وَه وَه از جانِ به لب آمده بر بویِ لبش

وزتنِ مانده خیالی ز خیالِ قصبش

زلف و رویش هبل ولاتِ منِ مجنون اند

شب و روزِ منِ آسیمه سر از روز و شبش

ز ابتدا بی دلی و شیفته رایی کردن

از کجا خاست مرا با تو بگویم سببش

بوسه یی چند به من داد وز آن وقت چنین

جگرم گرم شده ست از لبِ هم چون رطبش