شمارهٔ ۶۸۷

نمی زنم نفسی تا نمی کنم یادش

که بختِ نیک به هر حال هم نشین بادش

گشاده خاطر وز اندیشه فارغ آن روزم

که تازه روی ببینم به خواب دل شادش

دمی ز چشمِ پرآبم نرفت و می دانم

که یادِ من به زبان نیز در نیفتادش

مرا ز خاکِ درش گردشِ فلک بربود

چو پشّه یی که به عالم برون برد بادش