شمارهٔ ۶۸۸
مسکین دلِ بی چاره کز دست بشد کارش
در واقعه یی بینم هر روز گرفتارش
توبه نکند هرگز ور نیز کند روزی
شب را ز قضا باشد بشکسته دگر بارش
هر شوخ که پیش آید وز غمزه کند میلی
باید شدنش بر پی بی چارۀ ناچارش
گفتم نتوان پیری بربست به برنایی
تا چند ز دل بازی مِن بعد نگه دارش