شمارهٔ ۶۹۱

هنوز اگرچه جفا دیده می روم ز برش

وفا کنم به دو چشم از میانِ جان به سرش

چنان که تشنه ز آبِ حیات نشکیبد

نمی شکیبم از آن مایلم به خاک درش

گرم به تیرِ جفا خسته کرد باکی نیست

به تیغ باز نگردم ز رویِ چون سپرش

به نفخِ صور چه حاجت مرا که برخیزم

اگر به خاک فرو گویدم کسی خبرش