شمارهٔ ۶۹۸

مرغِ دلم که زلفِ تو باشد نشیمنش

کی آرزو کند هوسِ سینۀ منش

هرگز وی التفات به زندانِ تن کند

روحی که زیرِ سایۀ طوباست مسکنش

خورشید اگر ز گوشۀ برقع کند نگاه

زلفت ز رشک تیره شود چشمِ روشنش

ور بت پرست رویِ تو بیند به اعتقاد

لازم شود چو توبۀ من بت شکستنش