شمارهٔ ۷۰۸

ای لبت عقلم به غارت داده دوش

وی دو چشم مستت از من برده هوش

تاختن کردی چو یاغی بر سرم

در چریک صبرم افکندی خروش

نا شکیبایی و بی صبری ببرد

از سر رازی که ما را بود دوش

عشق ما در گرد شهر افسانه شد

هرگز این دریا بننشیند ز جوش