شمارهٔ ۷۱۲

به گوش هوش شنیدم که بر زبان سروش

به من ندای فقروا الی الله آمد دوش

که ای به چاه طبیعت چنان درافتاده

که تخت یوسف جان کرده ای چنین فرموش

چرا چنین به خیالات گشته ای مشغول

چرا چنین به محالات داده ای دل و هوش

بسوختند چو عودت هزار بار ای خام

بر آتش آخر از آن سوختن یکی بر جوش