شمارهٔ ۷۱۷

تا صبح قیامت نشود ذوق فراموش

آن را که کند با تو شبی دست در آغوش

نقاش اگر این روی ببیند متحیر

چون صورت دیوار بماند ز تو خاموش

برمردم دیوانه چه انکار که عاقل

تا در دهنت می نگرد می رود از هوش

سیم است نمی دانم اگر عاج کدام است

کان را بر و گردن نتوان گفت و بنا گوش