شمارهٔ ۷۱۸

درد عشق است ای ملامت گر خموش

نیست این بحری که بنشیند ز جوش

چاشنی کن گر نداری ذوقِ می

طالب دردی درآ و دُرد نوش

روز و شب جانت به جان می پرورد

بیش از این جرمی ندارد می فروش

ای که می گویی نصیحت کار بند

هرگز او خود در نمی آید به گوش