شمارهٔ ۷۳۲

مدعیان می نهند پای برون از گزاف

بی خبران می زنند از حرم عشق لاف

آری از آنجا که اوست هیچ دگر نیست دوست

ما و خرابات و می حاج و منا و طواف

عین حیات است عشق غرق در آن عین شو

در سخن می فشان چون قلم از شین و قاف

بیش مباش ای پسر طالب درمان دل

دردی دل آمده است داروی دلهای صاف