شمارهٔ ۷۴۰
دبدبه ای می زنند بر سر بازار عشق
هم سر جان می دهند کیست خریدار عشق
خود نبود آدمی بلکه جمادی بود
هر که به جان و به دل نیست گرفتار عشق
قصه ی آن شیخ پیر کز پی هفتاد سال
خمر بخورد و میان بست به زنار عشق
گر نشنیدی برو باز طلب تا کنند
بر تو به مرموز حل دفتر عطار عشق