شمارهٔ ۷۵۹

صخره ای بر راهِ ما بود از خیال

برگرفت آن صخره را از ره جمال

غمزه ای کردند از طرفِ نقاب

عقلِ ما زان غمزه حالی کرد حال

آه از آن شکل و شمایل آه آه

دل ببرد از ما بدان غنج و دلال

دل ز بی صبری چو ذرّه مضطرب

جان به نورالعین در عینِ وصال