شمارهٔ ۷۶۵

ای دیده را به دیدنِ رویت قرارِ دل

گه در میانِ جانی و گه در کنارِ دل

دل را چه حّدِ آن که به جانی سخن کند

در جست وجویِ وصلِ تو شد جان نثارِ دل

بی رونق از دل است همه کار و بارِ من

ای خاک بر سرِ من و بر کار و بارِ دل

گفتم به اختیار که داده ست دل ز دست

دیرست تا ز دست برفت اختیارِ دل