شمارهٔ ۷۶۸

دوست می دارم به جانش در میانِ جان و دل

چون کنم دستم رسد آیا بدان ترکِ چگل

باشدش آیا سر و برگِ جوان مردیِ آنک

دستِ من گیرد بر آرد پایِ امّیدم ز گل

کس چو من ماهی ندارد مهربان و کینه توز

کس چو من یاری ندارد جان فزای و دل گسل

دعویِ ما شد به دیوانِ قضایِ عشق قطع

کرده اند این ماجرا از مبداء فطرت سجل