شمارهٔ ۷۸۱

اگر دورم از تو به آب و به گِل

ولی با تو باشم به جان و به دل

ز مبدایِ فطرت برفته ست حکم

از آن اتّصالم به تو متّصل

نه آن اتّصال است ما را به تو

که دورِ زمانش کند منفصل

من آن مهربانم که از مهرِ دوست

ز من مهرِ گردون بماند خجل