شمارهٔ ۷۸۳

مرا چو مست روان کرده بوده اند از اوّل

هنوز مستم و ثابت قدم نه مستِ مُزلزل

چنین مداومتم بر مدام دست ندادی

گرم به دست نبودی زمامِ مخرج و مدخل

غبارِغم به می از رویِ روزگار توان برد

که زنگ از آینه نتوان زدود جز که به صیقل

مرا چو وحش نباید به کوه و دشت دویدن

اگر قضا نکند چشمِ آهوانه مکحَّل