شمارهٔ ۷۹۰

هزار شکر که برگشتم از سفر به مقام

به رغمِ دشمنی و دیدم جمالِ دوست به کام

دگر مجاهده ی غربتم هوس نکند

که در مشاهده ی دوستان خوش است مدام

چو از قیامتِ روزِ وداع یاد آرم

عرق ز هیبتِ آنم فرو چکد ز مسام

به دردِ دل نظری از پس و رهی در پیش

چنان که بادیه ی شوقِ عشق بی انجام