شمارهٔ ۷۹۴

ز وصلِ تو نفسی بهره بر نداشته ام

بیا بیا که به تو این نظر نداشته ام

شبی به روز نیاورده ام ز فرقتِ تو

که هر دو دیده به خوناب تر نداشته ام

ز حسرتِ شکرت چون مگس دمی نزدم

که هر دو دست به بالایِ سر نداشته ام

تو فارغ از من و بر من شبی به روز نشد

که نالۀ دل و سوزِ جگر نداشته ام