شمارهٔ ۷۹۵
دوستان در کارِ خود حیران و مشکل مانده ام
چند کوشم چون کنم بی یار و بی دل مانده ام
منتظر در منزلِ حیرت به امّیدِ نجات
چشم بر در، دست بر سر، پای در گل مانده ام
چاره تسلیم است و بس امّیدِ استخلاص نیست
سهل پندارند و محکم در سلاسل مانده ام
قلزمِ هجران و من بر تختۀ خوف و رجا
در میانِ موج بر امّیدِ ساحل مانده ام