شمارهٔ ۷۹۶

تا فراقت دیده ام خون می چکاند دیده ام

بر کَن از سر دیده ام گر جز خیالت دیده ام

رحم کن بر من که بی رویت ز پا افتاده ام

سر مپیچ از من که چون زلفت به سر گردیده ام

بارها پیشت ز غربت نامه ها بنوشته ام

و اندرین مدّت سلامی از کسی نشنیده ام

یادِ من بر خاطرت نگذشت تا باز آمدم

بر من ار بادی گذر کرد از تو وا پرسیده ام