بخش ۱۱۱ - قصهٔ اعرابی درویش و ماجرای زن با او به سبب قلت و درویشی

یک شب اعرابی زنی مر شوی را

گفت و از حد برد گفت و گوی را

کین همه فقر و جفا ما می‌کشیم

جمله عالم در خوشی ما ناخوشیم

نان‌مان نه نان خورش‌مان درد و رشک

کوزه‌مان نه آب‌مان از دیده اشک

جامهٔ ما روز تاب آفتاب

شب نهالین و لحاف از ماهتاب