بخش ۱۶۲ - رجوع به حکایت زید

زید را اکنون نیابی کو گریخت

جست از صف نعال و نعل ریخت

تو که باشی زید هم خود را نیافت

همچو اختر که برو خورشید تافت

نه ازو نقشی بیابی نه نشان

نه کهی یابی به راه کهکشان

شد حواس و نطق بابایان ما

محو نور دانش سلطان ما