بخش ۱۶۹ - بازگشتن به حکایت علی کرم الله وجهه و مسامحت کردن او با خونی خویش

باز رو سوی علی و خونیش

وان کرم با خونی و افزونیش

گفت دشمن را همی‌بینم به چشم

روز و شب بر وی ندارم هیچ خشم

زانک مرگم همچو من خوش آمدست

مرگ من در بعث چنگ اندر زدست

مرگ بی مرگی بود ما را حلال

برگ بی برگی بود ما را نوال