بخش ۳۹ - رنجانیدن امیری خفته‌ای را کی مار در دهانش رفته بود

عاقلی بر اسپ می‌آمد سوار

در دهان خفته‌ای می‌رفت مار

آن سوار آن را بدید و می‌شتافت

تا رماند مار را فرصت نیافت

چونک از عقلش فراوان بد مدد

چند دبوسی قوی بر خفته زد

برد او را زخم آن دبوس سخت

زو گریزان تا بزیر یک درخت