بخش ۵۹ - دوم بار در سخن کشیدن سایل آن بزرگ را تا حال او معلوم‌تر گردد

گفت آن طالب که آخر یک نفس

ای سواره بر نی این سو ران فرس

راند سوی او که هین زوتر بگو

کاسپ من بس توسنست و تندخو

تا لگد بر تو نکوبد زود باش

از چه می‌پرسی بیانش کن تو فاش

او مجال راز دل گفتن ندید

زو برون شو کرد و در لاغش کشید