بخش ۹۱ - قصهٔ تیراندازی و ترسیدن او از سواری کی در بیشه می‌رفت

یک سواری با سلاح و بس مهیب

می‌شد اندر بیشه بر اسپی نجیب

تیراندازی بحکم او را بدید

پس ز خوف او کمان را در کشید

تا زند تیری سوارش بانگ زد

من ضعیفم گرچه زفتستم جسد

هان و هان منگر تو در زفتی من

که کمم در وقت جنگ از پیرزن