بخش ۲ - قصهٔ خورندگان پیلبچه از حرص و ترک نصیحت ناصح
آن شنیدی تو که در هندوستان
دید دانایی گروهی دوستان
گرسنه مانده شده بیبرگ و عور
میرسیدند از سفر از راه دور
مهر داناییش جوشید و بگفت
خوش سلامیشان و چون گلبن شکفت
گفت دانم کز تجوع وز خلا
جمع آمد رنجتان زین کربلا