بخش ۵۲ - حکایت

در صحابه کم بدی حافظ کسی

گرچه شوقی بود جانشان را بسی

زانک چون مغزش در آگند و رسید

پوستها شد بس رقیق و واکفید

قشر جوز و فستق و بادام هم

مغز چون آگندشان شد پوست کم

مغز علم افزود کم شد پوستش

زانک عاشق را بسوزد دوستش