بخش ۶۹ - دیدن زرگر عاقبت کار را و سخن بر وفق عاقبت گفتن با مستعیر ترازو

آن یکی آمد به پیش زرگری

که ترازو ده که بر سنجم زری

گفت خواجه رو مرا غربال نیست

گفت میزان ده برین تسخر مه‌ایست

گفت جاروبی ندارم در دکان

گفت بس بس این مضاحک رابمان

من ترازویی که می‌خواهم بده

خویشتن را کر مکن هر سو مجه