بخش ۷۰ - بقیهٔ قصهٔ آن زاهد کوهی کی نذر کرده بود کی میوهٔ کوهی از درخت باز نکنم و درخت نفشانم و کسی را نگویم صریح و کنای

اندر آن که بود اشجار و ثمار

بس مرودی کوهی آنجا بی‌شمار

گفت آن درویش یا رب با تو من

عهد کردم زین نچینم در زمن

جز از آن میوه که باد انداختش

من نچینم از درخت منتعش

مدتی بر نذر خود بودش وفا

تا در آمد امتحانات قضا